مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار الود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر سايه اي ز امروز و از ديروزها ديدگانم همچو دالانهاي تار گونه هايم همچو مرمر هاي سرد ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد و درد
خاك مي خواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
اه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند
مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود روح من چون باد بان قايقي در افقها دور و پنهان مي شود
مي شتابد از پي هم بي شكيب روزها و هفته ها و ماه ها چشم تو در انتظار نامه اي خيره مي ماند به چشم راهها
ليك ديگر پيكر سرد مرا مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو قلب من مي پوسد انجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد نرم مي شويند از رخسار سنگ گور من گمنام مي ماند به راه فارغ از افسانه هاي نام و ننگ
